تبليغاتX
ایشاع خادمه ی معبد... s
 

ایشاع خادمه ی معبد...





راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست...

يا زهرا

حضرت فاطمه زهرا( سلام الله عليها):

اگر به آنچه به شما امر می کنیم عمل کنید و از آنچه شما رابر حذر می داریم دوری کنید از شیعیان ما هستید و الا هرگز!

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387;ساعت 9:13;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد; 
در مکتب عشق

يا حسين

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق

خواهی که زلف یار کشی؟ ترک هوش کن!

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387;ساعت 0:56;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد; 
من ملک بودم و ...

بالهايم کو؟...

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

 پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم، اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور ، يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت :  يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست.

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387;ساعت 19:48;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد; 
انتظار مقدم دلدار مي بايد کشيد...

يا صاحب الامر

بانوی دانش پژوهی که به  ام‏هانی  شهرت داشت آورده است، که بامدادی بر حضرت باقر علیه السلام وارد شدم و گفتم: سرورم! آیه‏ای از قرآن شریف، ذهن و فکرم را به خود مشغول داشته و خوابم را ربوده است.

فرمود: کدام آیه ام‏هانی؟ بپرس.
گفتم: این آیه شریفه که می‏فرماید: "فلا اقسم بالخنس، الجوار الکنس"
فرمود: به به! چه مسئله خوبی پرسیدی، این مولود گرانمایه‏ای است در آخرالزمان. او "مهدی" این عترت پاک ‏است. مهدی خاندان وحی و رسالت برای او غیبت و حیرتی است که گروهی در آن گمراه می‏گردند و گروه‌هایی راه حق و هدایت را می‏یابند. خوشا به حالت اگر او و زمان او را درک کنی ... و خوشا به حال آنان ‏که او را درک خواهند نمود!

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387;ساعت 21:13;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد; 
ای درد توام درمان دربستر ناکامی وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی

يا صاحب الزمان

پرده بردار ز رخ چهره گشا ناز بس است

عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است

دست از دامنت ای دوست نخواهم برداشت

تا من دلشده را یک رمق و یک نفس است

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387;ساعت 13:34;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد; 
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
یا صاحب الزمان ادرکنی
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387;ساعت 15:9;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد; 
کاش که این فاصله را کم کنی
یا مهدی ادرکنی
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387;ساعت 15:0;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد; 
مسجد جمکران
یا صاحب الزمان
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387;ساعت 14:54;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد; 
یا صاحب الزمان ادرکنی

بیا گل نرگس

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387;ساعت 21:6;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد; 
یا قائم آل محمد

میلاد آقا مبارک

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387;ساعت 21:4;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد; 
تو را من چشم در راهم

یا صاحب الزمان

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387;ساعت 20:49;  توسط ارمیاستاره ای که سوخت اما نمرد;